|
پری دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست ...
|
زنده یاد نجمه زارع خبر به دورترین نقطهی جهان برسد نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد به او که عاشق او بودهام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد http://jeyhoon.blogfa.com/post-102.aspx [ شنبه سیزدهم خرداد 1391 ] [ 23:2 ] [ پری ]
[ ]
![]() از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
تن خسته سوی خانه دل خسته می کشم وایا از این حصار دل آزار خسته ام
دل گیرم از خموشی تقویم روی میز از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که زخم خورده ام از یار خسته ام
با خویش در ستیزم و از دوست در گریز از حال من مپرس که بسیار خسته ام (استاد محمد علی بهمنی)
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 23:16 ] [ پری ]
[ ]
چرا وقتی عید میشه، بازم وقت کم میاریم؟ آخه می خوام بیام اینجا ادامه ی داستانمو بنویسم. اما اصلا فرصت نیست... راستی عیدتون مبارک. امیدوارم سال خوبی در پیش رو داشته باشید
[ دوشنبه یکم فروردین 1390 ] [ 19:15 ] [ پری ]
[ ]
سلام به هر دوست مهربونی که اومده اینجا ... دلم لک زده برای آپ کردن ! اما کو فرصت ؟! فقط گاهگاهی خیلی کوتاه می تونم چند لحظه برای خودم باشم. نمی دونم. شاید هم سرشلوغی بهتره. خراب از تو نه چندان شده است خانه ی دل که قرنها بتوان دیگرش عمارت کرد ... آخرین روز سال 1382 این اولین بار بود که توی دفترچه م شعر نوشت. توی رواق حرم نشسته بودیم. خوشحال و خوب. با حس آرامش. و قلبی سرشار از دوست داشتن. اون روزها همه چیز واقعی بود. چقدر نوشتنشو طولش داد. چقدر دوست داشت بنویسه. بعد از اینکه نوشت گفت : این بیت شعرو کاملا بی منظور نوشتم. برو خونه بخون. بعد از اون همیشه روز آخر هر سال با هم یه چیزی می نوشتیم. برای هم. آخرین شعر، آخرین روز آخری که با هم بودیم، آخرین روز سال هزار و سیصد و هشتاد و ... شش بود. وقتی حرم می رفتیم، موقع خداحافظی جلوی ضریح می ایستادیم و از صاحب حرم می خواستیم دوستیمون رو برای همیشه حفظ کنه. اون موقع ما مطمئن بودیم که تا آخر آخر، حتی وقتی پیرزن هم شدیم برای لحظاتی بی خیال نوه و نتیجه ها شده و توی حرم با هم قرار می ذاریم، و اونقدر حرف می زنیم که ... چقدر دلم یاد اون روزهاست. اگه می دونستم اینقدر زود خاطره میشن از تک تک لحظه هاش عکس می گرفتم. اما افسوس که از اون روزها عکسی ندارم. فرشته عکس نمی گرفت. آه، فداش بشم، فرشته ی من عاشق بهار بود. فداش بشم، فدای فرشته ای که نیست. این روزها آهسته آهسته به طرف پایان خط سال 1389 قدم بر می دارم. آهسته و آروم. هم شاد و هم غمگین. به قول پروین : "دل بی دوست دلی غمگین است" [ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ] [ 23:5 ] [ پری ]
[ ]
یک لحظه ... زندگی تو از دست می رود وقتی کسی که هستی تو هست، می رود شاید که اندکی بنشیند کنار تو اما کسی که بار ِ سفر بست می رود آنکس که دل بریده ، تو پا هم ببرّی اش چون طفلی از کنار تو با دست می رود رفتن همیشه راه ِ رسیدن نبوده است گاهی مسیر جاده به بن بست می رود !
شاعر:علی حیاتبخش [ جمعه ششم اسفند 1389 ] [ 14:25 ] [ پری ]
[ ]
سلام به دوستای گلم. حالتون چطوره؟ حیف شد که بخاطر درسهام نمی تونم زود بیام اینجا. ولب امشب خیلی دلم گرفته، بیشتر از هر چیزی که فکرشو بکنید. آخه امروز خونه ی فرشته اینا دعوت بودیم. خونه ای که دیگه فرشته توش نبود. به در و دیوار و دکور خونه نگاه کردم. همه چی عوض شده بود. بچه ها و آشناها بودند. دوستای فریبا آبجی فرشته هم بودند. یک لحظه خودمو فرشته رو دیدم که درست همونجایی که فریبا و دوستاش نشسته بودند و خوش می گذروندند، نشسته بودیم. مامان فرشته درست مثل اون روزها که منو تحویل می گرفت، مریم دوست فریبا را تحویل می گرفت. خواهر بزرگه ی فرشته، مواظب بود که فریبا و دوستش مریم چیزی کم نداشته باشند. درست مثل وقتی که مراقب من و فرشته بود. بقیه ی دوستای فریبا به مریم حسودی می کردند. فریبا و مریم دست هم را گرفته بودند و نگاههای پر از محبت. درست مثل من و فرشته در آن روزها. فریبا خیلی هوای مریم را داشت. این برام عجیب بود. آخه فریبا خیلی مغرور بود! باید اعتراف کنم که فرشته اینطوری هوای منو نداشت. اون روزا فریبا هم دوستم داشت و مدام با هم حرفهای خنده دار می زدیم. مدام حواسش به من بود. گروه تشکیل می دادیم و به حرفهای من ازته دل می خندید. اما فریبای مغرور، مهربان ، باهوش و همه کاره، امروز اصلا وقتی برای من نداشت و وقتی به اون و دوستش مریم نزدیک می شدم، فقط لبخند می زد و بعد سکوت و حرف زدن اشاره ای با دوستش. درکشان می کردم. روزهایی که لحظه به لحظه اش را گذراندم. یادش بخیر! کوتاه و شیرین بود. من ترجیح دادم برم یک گوشه ی دیگه. به کمد و بوفه و در و دیوار نگاه کردم. چه عجیب. دیگه اثری از دسته گلهای من نبود. حالا تابلوهای جدید، دسته گلهای جدید از دوستان جدید، جعبه کادوهای جدید، یادگاریهای جدید، ... من دیگه نیستم. خیلی تلخه. ولی امشب فهمیدم که دیگه دور من تموم شده. حالا دور نسلهای جوونتر و نوجوونتره که احساس زیبای دوستی رو تجربه کنند و طعم شیرین محبت را بچشند. چه روزهای شیرینی داشتم. روزهایی که اون احساس قشنگ مثل یه نسیم معطر در همه ی وجودم پخش می شد. دلم می خواست به جای فریبا باشم تا فقط یک لحظه دوباره اون احساس صادقانه رو تجربه کنم. احساسی که دیگه هیچوقت برام تکرار نشد. هرچقدر که سعی کردم نشد. درست مثل کسی که دیگه نمی تونه تا آخر عمرش عطر گلها یا هر شمیم خوش دیگه ای رو استشمام کنه، در حالیکه عاشق عطر گلهاست. بعد از فرشته انگار تمام احساسم مرد. فرشته تمام احساسمو زنده زنده به خاک سپرد گویا مدتهاست که من با چشمهای باز زیر خروارها خاک دفن شدم. همه با هم بودند ومن هم بین اونا. ولی دلم گرفته بود. آخرش هر کسی با رفیق فابش پچ پچ می کردو من ... تنها موندم. به تک تک اونا نگاه کردم. بعضی هاشون کسانی بودند که یک زمانی خیلی می خواستند با من دوست باشند و من به خاطر فرشته، نتونستم به اونا زیاد فکر کنم. ای روزگار! حالا همه درکنار دوستشون بودند و من .... خدایا! عاقبت دل من چی میشه؟! من اونو به تو سپردم.... من دختر پاییزم و سرنوشتم شاید مثل پاییز. فکر کنم امشب تا صبح بیدارم. چقدر غصه توی این دل لاغر من جمع شده!!! [ چهارشنبه یکم دی 1389 ] [ 23:50 ] [ پری ]
[ ]
[ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 20:58 ] [ پری ]
[ ]
گل سرخ قصه مون با شبنم رو گونه هاش دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش خونه ي اون حالا توي گلدون سفالي بود جاي يارش چقدر تو اين غريبي خالي بود ...
ادامه مطلب [ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ] [ 15:20 ] [ پری ]
[ ]
این روزها عجیب درگیر انتخاب واحد و شروع کلاسهام !!!! برنامه م بهم ریخته ، هم صبح کلاس دارم هم بعد از ظهر ! هر کدوم یکی دوساعت ! در اولین فرصت میام اینجا. منتظر باشید. [ جمعه دوم مهر 1389 ] [ 11:1 ] [ پری ]
[ ]
بعد از صحبتهام با فرشته ، تمام فکر و ذهنم این بود که چکار باید کرد. یه کاری که نه غرور فرشته بره زیر سوال ، نه غرور ریحانه بیاد رو ! و نه غرور من زیر و رو بشه. به همه ی فوت و فن های موجود فکر کردم. نمی دونستم دقیقا باید چکار کنم. اگر بخاطر فرشته نبود عمرا یک ثانیه هم برای حل این مشکل وقت تلف می کردم. آخه یه جورایی دخالت در کار دیگران حساب میشد. بالاخره تصمیم گرفتم که برم و با ریحانه صحبت کنم ولی به فرشته نگم. تصمیم گرفتم به یه بهونه ای برم خوابگاه، بعد یه سری هم به ریحانه بزنم . یه گپی هم داشته باشیم. و بعد من بهش بگم : " آهای ! خیلی دلت بخواد فرشته ی خوشگل من بیاد باهات رفیق بشه " بعد می گفتم که " ازین به بعد فرشته را تحویل می گیری ، فهمیدی ؟ ... " این فکرهای نیمه واقعی را در ذهن خودم پرورش دادم تا وقت موعود برسه. بهر حال ، دو روز بعد از حرفهای فرشته ( سرعت عملو حال میایید؟! ) ، بعد از تمام شدن کلاسها به یک بهانه ای راهم را از فرشته جدا کردم و گفتم : - من خوابگاه کار دارم. تو برو خونه. شب زنگ می زنم. - چیکار داری ؟ منم میام. - مامانت نگران میشه ها. بعدشم حوصله ت سر میره. خودم میرم . ممنون که نمی خوای تنها باشم. - نه ، سر نمیره . مطمئن . میرم پیش ریحانه. - شاید ریحانه مهمون داشته باشه. شاید خوابیده. امروز فقط تا 10 کلاس داشت. - تو چیکار داری خب ؟ یه کاری پیدا می کنم حوصله م سر نمیره بابا. - ... چی بگم. جواب مامانت با خودت . نگی پری گفت بریم. فرشته یکدفعه خندید و گفت : - تو منو می بری خوابگاه دیگه. به من چه . از دست این فرشته !!! فکر نقشه های منو نکرد. با من اومد تا خود خوابگاه . من هم مجبور شدم برم پیش مسئول خوابگاه و یه چند تا سوال وقت تلف کنی بپرسم . مثلا : چه جوری میشه خوابگاهی شد ؟ این خوابگاه چند تا خوابگاهی داره ؟ بیشتر از چه رشته هایی ؟ غذاهایی که توی سلف میدن چطوری آماده میشه ؟ ... آخرش مسئول خوابگاه یه جورایی جوابمو می داد که یعنی برو رد کارت دختر !!! سر افکنده اومدم بیرون. فرشته را دیدم که با ریحانه بیرون ایستاده بود و اصلا به نظر نمی رسید منتظر من باشه. تعجب کرد که اینقدر زود بیرون آمدم. - کارت همین بود؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! - آره عزیزم. دمش گرم، زود کارمو راه انداخت. خب بریم. در این هنگام ، ریحانه آمد جلو و سلام داد. لبخندی زدم و بعد از احوالپرسی گفتم : - شرمنده ریحانه جان ، مزاحم صحبتتون شدم. ولی باید بریم دیگه. ظهر شده ، بفرمایید ناهار بخورید. - خواهش می کنم. شما مهمان ما هستید . اینطوری زشته . ما منتظر شما بودیم که با هم بریم سلف و ... - نه نه نه ! اصلا مزاحم نمیشیم. باید ... - تعارف می کنید خانم ... ؟ حالا که سرویس نداره . تا ساعت 2 ... - حتما بعدا مزاحم میشیم. ولی با اطلاع قبلی . شما هم باید حسابی پذیرایی کنی. الان نه . ریحانه لبخندی زد و کوتاه آمد. مسئول خوابگاه از پنجره ی اتاقش ما را می پایید. ترسیدم آبروریزی بشه. سریع دست فرشته را گرفتم و خداحافظی کردم. ما رفتیم. و به سرعت خوابگاه را ترک کردیم. خب اینبار که نشد. ولی بد نبود. در بین راه به این فکر می کردم که "ریحانه" آنطوری که من فکر می کردم نیست. پس حرف زدن با اون خیلی سخت نیست. ولی نه ، حرف داریم تا حرف. دفعه ی بعدی که حرفامو بزنم ، با کمک مسئول خوابگاه حتما پرتم می کنند بیرون ، منم که لاغر !!! اصلا لازم نیست پرتم کنند ، یه فوت کنند ... یکدفعه فرشته رشته ی خیالم را پاره کرد : - ببینم ، بازم میای اینجا؟ - بله. دیدی که ! دفعه ی بعد باید پذیرایی کنه. - منم میام. - حتما. معلومه که تو هم میای. اگر تو نیای کی اونجا حرف بزنه ؟ من و اون که همدیگه رو نمیشناسیم. ساعتهایمان در سکوت می گذرد بدون اینکه حتی نفس بکشیم. وای ! چه سخت ! چه دردناک ! چه خسته کننده !!! - منظـــــــــــــورت چیه ؟ - هیچچچچی . باور کن. - بیا با سرویس نریم. پیاده بریم. - باشه . من هستم. ولی خودت جا نزنی ها! واقعا پیاده رفتیم. و در راه به مغازه ها هم سرک می کشیدیم و می گفتیم و می خندیدیم. آن روز فرشته حرفهای زیادی زد. از خودش. از آنچه در ذهنش می گذشت. از چیزهایی که دوست داشت. فرشته ی نازنین من آن روز خوشحال بود. پس من هم خوشحال بودم. [ چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 13:51 ] [ پری ]
[ ]
قبلا در موردش صحبت کردم. یادتونه ؟ اتفاقا چند روز پیش زنگ زده بود . اون حسابی کارش گرفته و وکیل شده. به کارش اعتقاد داره و افتخار می کنه که از حق مردم دفاع می کنه. از اولش هم معلوم بود که رئیس مئیس باید بشه. دختر سختکوشی بود. خانواده ش خیلی ازش حمایت می کردند. ولی این آخریها که برادر دومیش فوت کرد حسابی دلش گرفته بود. برادر بزرگترش هم سالها قبل شهید شده بود. ته تقاری خونه بود و برادرشو خیلی دوست داشت . براش گرون تموم شد. اما با وجود این ، خوب به خودش مسلط شد ... بگذریم. اون موقعها ریحانه خوابگاهی بود و چند ترم بالاتر ازما. درسخوان بود .خوابگاه را زیاد دوست نداشت. اما بخاطر درسهاش تحمل می کرد. رابطه اش با هم اتاقیهاش خیلی خوب بود ، ولی حوصله ی هر جور آدمی را هم نداشت. با سیاست رفتار می کرد. به کسی اجازه نمی داد در کارهایش دخالت کند. از نظر اقتصادی هم هیچ مشکلی نداشت. آخه این مشکل اقتصادی ، مشکل رایج بین خوابگاهی هاست. خونه ی خواهرش قم بود و معمولا آخر هفته می زد بیرون. وقتی فرشته خوابگاه بود، خیلی از ریحانه تعریف می کرد. وقتی هم اومد بیرون، دوستیشون ادامه داشت. فرشته می گفت یه شب که از دلتنگی خوابش نمی برده و اشک نم نم توی چشماش جمع می شده ، ریحانه تا صبح نخوابیده و دلداریش داده. با اینکه اون موقع آشنایی زیادی با فرشته نداشته. خلاصه فرشته دوستش داشت. من ، خب راستش را بخواهید ، آن اوایل از هیبت ریحانه می ترسیدم!!! یک بار ناراحتیشو دیده بودم، نه ! شنیده بودم. یکی از رفقا باهام دردل کرده بود، اونموقع که دوستم سر قضیه ای مربوط به خودش و ریحانه باهام مشورت کرد،من حق را کاملا به ریحانه دادم ، و دوستم هم پذیرفت و در آخر از او معذرت خواهی کرد، ولی خب، باید اعتراف کنم که ازش ترسیدم. اون موقع زیاد شناخت نداشتم. یک روز من و فرشته توی کتابخونه نشسته بودیم. و بکوب !!! درس می خوندیم که یکدفعه فرشته کتابو بست ! - إ ... فرشته ؟!!! ... تو حالت خوبه ؟ چرا کتابو بستی ؟ - درس دیگه بسه . می خوام حرف بزنم. - نمیشه این صفحه رو هم بخونیم ؟ حداقل به سر فصل برسیم که ! - نه . دیگه نمی کشم. - ... - خب باشه . فقط همین صفحه. به قول خودش : خرداد ماهی تنوع طلب دمدمی مزاج ! می گفت باید با این خصوصیت من بسازی! خلاصه اون صفحه را سرهم بندی کردیم رفت ، و بعد ، من سراپا گوش شدم تا ببینم چی میگه. از اون روزهایی بود که یک عالمه حرف برام داشت اما یک کلمه اش را هم نمی توانست بگوید. این بود که مجبور شدم از روش خودم استفاده کنم. روش سوال کردن !!! و به تدریج حرف کشیدن. فرشته پیشنهاد داد جامونو عوض کنیم . کتابخونه هم که پهناور !!! رفتیم یک گوشه ی دیگه . مسئول کتابخانه هم ما را با چشمهایش تعقیب می کرد. منتظر بود تا بهونه پیدا کنه و ما را بندازه بیرون. آخه ما سابقه دار بودیم و چندباری سکوت اونجارو شکسته بودیم. بالاخره فرشته حرف زد. آروم آروم و کوتاه . هر دفعه چند کلمه ای می گفت و بعد، یک سکوت طولانی. می دانم که دوست ندارد حرفهایش را اینجا بنویسم. آن حرفها را فقط به من می گفت. دلش پر از غصه بود. آن لحظه ، دیدن آن همه غم توی چهره اش، دلم را به درد آورد. مساله ی مهمی نبود، اما چرا تا حالا توجه نکرده بودم ؟ چرا گذاشتم اینقدر دیر بشه که خودش برام بگه؟ از بس که سرم شلوغ بود. - فرشته ی ناز و خوشگل من! این که اصلا مهم نیست. خودم با ریحانه حرف می زنم. - نه !!! هیچوقت این کارو نکن. حالا که اون در مورد من دچار سوء تفاهم شده. - حالا زمان نیاز داره تا بفهمه که چه دوست خوبی سر راهش قرار داده شده . خیلی هم دلش بخواد که با تو دوست بشه ! مطمئن باش که اون در موردت دچار سوء تفاهم نشده. اخلاقش همینجوریه دیگه ! زده تو ذوقت . ولی منظوری نداره ، سعی کن در موردش مثبت فکر کنی دختر ، باید به اون هم حق بدی دیگه! ... همینطور به حرفهام ادامه دادم. اما توی دلم هم با خودم حرف می زدم. نازی فرشته ی من ! او دلش می خواست با ریحانه بیشتر دوست باشد. وااااااااااااای . ریحانه؟ فرشته به حرفام گوش می داد. وقتی که سخنان حکیمانه ام !!! تمام شد، سرشو گذاشت روی شونه هام و گفت : - تو چقدر خوبی پری ... اگه نبودی من این حرفامو به کی می گفتم ؟ ... فقط ... فقط ... - فقط چی ؟ - فقط ... خیلی لاغری !!! سرم شکست ! چه شونه ی استخونی زمخت و ... - آهای ... نکنه شونه ی تو از پر سیمرغ درست شده؟! ... اصلا بلند شو ... - نه ... نه ... خیلی حرف زدم. خسته شدم! ... بذار استراحت کنم. - باشه حالا ، فقط چند دقیقه ها... ببینم فرشته ، تو خیلی ریحانه رو دوست داری ؟ فرشته یکدفعه بلند شد. در حالیکه خودش را به ورق زدن کتاب مشغول کرد آهسته گفت : - آره. - خیلی ؟ - آره. - از من هم بیشتر ؟ - ... آره ... - واقعا ؟!!!! - بیا بریم دیگه . الان سرویس میاد. فرشته هیچوقت حرف بی اساس نمی زد. ادامه نداد. دلم گواهی می داد که اتفاقاتی در راه است. دوست شدن با افراد که کار سختی نبود. اما فرشته متفاوت بود. به راحتی با کسی دوست نمیشد. البته سلام علیک و بگو بخند با همه داشت اما ... نکنه فرشته برای احساساتش دردسر درست کنه . نکنه غصه بخوره. چیزی که هیچوقت تحملش را نداشتم. با اون حرفها درون فرشته آرام شده بود، ولی حالا نوبت من بود که متلاطم باشم. شب دوباره فرشته زنگ زد. و اینبار کمی بیشتر از احساسش گفت. فرشته کسی نبود که به این راحتیها بخواهد کسی را دوست داشته باشد !!! همه می دانستند. ولی حالا فرشته ی دوست داشتنی من می خواست با ریحانه دوست شود! و ریحانه ، کسی بود که ... باید خوب فکر می کردم تا بتوانم این کدورت پیش آمده را از بین ببرم. می توانستم کاری برای فرشته ی نازنینم انجام دهم؟ آن شب تا نزدیک سحر، به حرفهای فرشته فکر می کردم. ( ادامه دارد )
[ یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 ] [ 2:43 ] [ پری ]
[ ]
فرشته عاشق عکسهای فانتزی بود. خودش هم در کشیدن این جور نقاشیها مهارت داشت. من هم می کشیدم، اما نه به قشنگی اون. همیشه می گفت: - نقاشیهای تو روح نداره ! باید توی چشمهاشون یه جای خالی بذاری و همه شو سیاه نکنی تا روح بگیرن. اینطوری ... و چشمهای نقاشیهای من را دست کاری می کرد! بعد لبها و موهایشان را. بعد کلا نقاشی را عوض می کرد. نامه ها و یادداشتهایی هم که می نوشت پر از نقاشی بود. نقاشیهای بامزه و خنده دار که خوب منظورش را می فهماند. همیشه خودش را چاق و با ابروهای پیوندی می کشید و مرا لاغر و دراز و خندان. البته این که میگم نقاشی، منظورم یک اثر تخصصی نیست. یه گردی صورت و چند تا خط ! ولی کاملا هنرمندانه. من و فرشته و این نقاشیها، روزهای قشنگی با هم داشتیم. هر کدام از ما دوستان متفاوت زیادی داشتیم.دوستی ماطوری نبود که کسی نتواند وارد گروهمان شود، برعکس همه با ما راحت بودند. و این مایه ی افتخار هردوی ما بود. البته فرشته کمتر با دوستان من می جوشید، چون بزرگتر از خودش بودند. و من بیشتر بادوستان او دوست می شدم ، چون ... چون حتما روابط اجتماعیم بالاتر بوده دیگه ! ( اعتماد به نفس کاذب ) معمولا هر کسی برای برنامه های خارج از خانواده ، یک دوست دارد که خودش را با او تنظیم می کند. برنامه های ما هم جدا از هم نبود. خیالمان راحت بود که من برای او و او برای من هست. شاید او بیشتر. چون هر پیشنهادی که می داد برای یک کار مشترک یا رفتن به جایی یا دیدن کسی و ... من پایه بودم. و رد نمی کردم. اما محدودیتهای او زیادتر بود. معمولا "اجازه" نداشت. خیلی وقتها حتی چند دقیقه به قرار، یکدفعه قرار را کنسل می کرد. و البته با اعتماد به نفس کامل می گفت : جای ناراحتی نداره! در این مواقع معمولا من ضرر می کردم که بطور فشرده کارهایم را تند تند انجام می دادم و بعد مراحل راضی کردن مامان را پشت سر می گذاشتم ،سپس قرارهایم با سایر دوستان را کنسل می کردم و نق ونوقهای رفقا را به جان می خریدم و خلاصه آخر سر ، اینطوری برنامه بهم می خورد. و آنوقت من بودم و سرزنشهای خانواده. که گاهی خیلی ناراحتم می کرد. مخصوصا که می دیدم فرشته اینقدر بی خیال است . او قرار می گذاشت، بعد تا لحظه ی آخر صبر می کرد، بعد فقط از مادرش می پرسید : برم ؟ و با شنیدن کلمه ی « نه » ، همه چیز را کنسل می کرد. بدون کمی تلاش! اما با همه ی اینها ، من دوباره با او قرار می گذاشتم. چون می دانستم خودش به اندازه ی کافی ناراحت می شود ، اگرچه اصلا به روی خودش نمی آورد! سعی می کردم درکش کنم. چند بار هم سر این نه گفتنهایش حسابی ناراحت شدم. ولی نمی دونم چطوری میشد که آخر فرشته ی مهربان من طلبکار میشد !!! واقعا هنوز هم نمی فهمم چطوری !!! بالاخره آن کس که باید کوتاه می آمد من بودم. خودش هم می دانست که بخاطر او حاضرم همه جوره کوتاه بیام. نازی آبجی کوچولوی خوشگلم !!! بعضی وقتها از من می ترسید ! و من اضطراب را در چشمهایش می دیدم. تازه من اینهمه مهربان بودم و ... محدودیتهای فرشته ، ناخودآگاه من را هم محدود کرده بود. همه منتظر بودند اردویی، جشنی، نشستی، کلاس فوق العاده ای پیش بیاید، تا با هم باشند و حالش را ببرند اما حسرت با هم بودن در این برنامه ها همیشه در دلم ماند. او حتی با دوربین دیگران عکس نمی انداخت و فیلم هم نمی گرفت. خودش هم که دوربین نداشت. حتی یک بار با بروبچ رفته بودیم باغی برای تفریح،که در واقع پارک بود. از زیباییهای آنجا عکس انداختیم، با هم عکس گرفتیم، ولی همه اش را از من گرفت. می گفت : اجازه ندارم. بعضی وقتها فکر می کردم یک عالمه "نه" آماده کرده و در ذهنش نگهداری می شود ... تنها جایی که می توانستیم هر ازچند گاهی باهم باشیم، حرم بود. آن هم به بهانه ی درس خواندن یا کتاب خریدن یا جزوه رد و بدل کردن. آخه اگه فقط برای زیارت اجازه می گرفتیم ، باید زود برمی گشتیم خانه! اما همان هم خیلی خوب بود. اگر تشریف بیاورید قم ، می بینید که طبقه ی بالای شبستان ، مخصوص مطالعه است و قشر جوان دبیرستانی ها، پشت کنکوریها، جلوی کنکوریها، فارغ التحصیلها، عاشقان تحصیل، رفقا، دوستان و ... میان اونجا برای درس خوندن! فقــــــــــــــــــط درس خوندن. البته پنج شش ساعتی هم به عنوان زنگ تفریح، با هم گپ می زنند!!! ما اینجا زندگی و درس و بحث و تفریح و همه چیزمون با حرم عجین شده و در هر مرحله ای از زندگی ، حضرت معصومه - سلام الله علیها - شاهد خاطرات کل زندگی ما و حرفهای نشنیده ی ما بودند و هستند. و البته سنگ صبور مشترک همه ی ما. حلال مشکلات. من و فرشته آرزوهای زیادی داشتیم. بین حرفهامون، از آرزوهامون هم صحبت می کردیم. مثلا یکی از آرزوهای ما این بود که یک شب تا صبح با هم باشیم و حرف بزنیم. یا با هم به یک سفر برویم. یا او بیاید خانه ی ما. یا باهم بریم یک کتابخانه ی پر از کتاب شعر و رمان، و آرزوهایی مثل این که برای بقیه در یک چشم بر هم زدن برآورده میشد، و برای ما خیلی دور و باور نکردنی به نظر می رسید. یادش بخیر، بعضی وقتها فرشته دستم را می گرفت و آهسته زیر لب می گفت : بالاخره با هم به یه سفر قشنگ می ریم...من مطمئنم. گاهی وقتها خوابش را می دیدیم. فرشته هم خوابهای زیبایی در مورد من می دید و بعضی وقتها آنها را با دو تا خط ساده گوشه ی دفترم می کشید. چه روزهای زلالی. به قول یکی از رفقام : و اما عشق ... بارش زلال ترین باران عاطفه. ( این رفیقم توی مسابقات شعر اول شده ها) روزها می گذشت و من فرشته را بیشتر می شناختم.و بیشتر دوستش می داشتم. دو سه ترمی که گذشت، به سفارش یکی از رفقا، توی یک مدرسه ابتدایی به صورت حق التدریسی کار پیدا کردم. خوب بود. من عاشق درس دادن بودم. خیلی خوشحال بودم. وقتی این خبر را به من دادند دلم می خواست پرواز کنم. ساعتهای تدریسم وقتی بود که فرشته کلاس داشت. وای! بچه های کلاس پنجم ابتدایی! من معلم میشدم ؟ با خودم تصمیم گرفتم کلی آب و تابش بدم ، بعد به فرشته بگم. صبح یک روز پنج شنبه بود. روی نیمکتهای محوطه منتظر آمدنش بودم. اون نیمکت دیگه مال ما شده بود. معمولا قرارهامون همونجا بود. طبق معمول، فرشته با چند دقیقه تاخیر آمد. وقتی به او گفتم می خوام معلم بشم ، اول ذوق کرد و خوشحال شد. بعد که کمی با هم حرف زدیم و خندیدیم ، یکدفعه وسط حرفام گفت : - چقدر خوشحالی ! حتما میری با شاگردات دوست میشی ... پس من چی ؟ - فرشته !!! یه چی میگی ها !!! اونا فوقش ده سالشونه ، من 20 سالمه دو برابر اونا سن دارم. بعدشم هیچکی برای من فرشته نمیشه. - نخیرم . تو منو یادت میره . باید یه وقتی برای من بذاری ... پنج شنبه هات مال من . تا آخر عمرت ! - وا !!! این دیگه چه جورشه ؟ آدم از دو دقیقه بعدش خبر نداره ، بعدشم چه جوری ؟ یعنی من پنج شنبه ها را از زندگیم حذف کنم مال تو ! - چه نامرد ! - خب ... خیلی هم غیر ممکن نیست. برای خودمم بهتره . شایدم از خدام باشه . اونوقت پنج شنبه ها چیکار کنیم ؟ - یک عالمه برنامه میشه ریخت. میایم با هم حرف می زنیم. بعد ، دوباره حرف می زنیم، بعد زنگ تفریح می ذاریم و حرف می زنیم . - آهان ، فهمیدم. چه خوب. بنده کاملا با این قرارداد موافقم. - پنج شنبه ها می ریم حرم درس بخونیم. مامان هم میذاره و کاری نداره ... با کلی دردسر و منت کشی پنج شنبه هامو خالی کردم. آخه مدرسه برای پنج شنبه هام هم کلاس گذاشته بود. بهر حال قرارداد پنج شنبه های ما عملی شد. پنج شنبه ها حرم می رفتیم. ما دو تا به حرم عادت کرده بودیم. معمولا وقتی قرار می ذاشتیم با یکی از خواهراش می آمد. خوراکی هم می بردیم. خوش می گذشت. حضرت معصومه (سلام الله علیها) ما رو زیاد با هم دیده بود. و ما هم حرفها و دعاهای زیادی داشتیم. همیشه اول بخاطر دوستیمون شکر می کردیم و بعدش دوام و خیر و برکتش را می خواستیم. ما اعتقاد داشتیم که وقتی دو نفری دعا می کردیم، دعامون می گرفت. یکبار که داشتیم پیاده می رفتیم به طرف ایستگاه اتوبوس به طرف حرم ، فرشته به من گفت : - می دونی ؟ من یه روز رفتم حرم و از حضرت معصومه (س) خواستم یه دوست بهم بده. بعدش با تو دوست شدم. من مطمئنم تو هدیه ی حضرت معصومه (س) برای من هستی. اون موقع هردومون احساس خوبی داشتیم. بعدها علاوه بر پنج شنبه ها، چهارشنبه ها بعد ازظهر کلاس طراحی می رفتیم ، و بعدش هم هر روز ساعت 12 تا 2 کلاس زبان داشتیم. این طور شد که ما ساعتهای بیشتری با هم بودیم و روزگار بی دردسری را طی می کردیم. اوضاع خوب بود و اتفاق خاصی نمی افتاد تا اینکه ماجرای " ریحانه " پیش آمد. (ادامه دارد) [ پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 ] [ 23:3 ] [ پری ]
[ ]
[ پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 ] [ 22:33 ] [ پری ]
[ ]
اون روز ناراحت و غمگین رفتم خونه. شب شد. فقط دلم می خواست بخوابم. حوصله ی ناراحت بودن را نداشتم. مهربونی اونروزش تقریبا قسمت عمده ی ناراحتی را از دلم برده بود. قبل از اینکه بخوابم، فرشته زنگ زد و گفت : امروز نشد همه ی حرفامو بزنم. فردا حتما بیایی ها! کارت دارم. شاید پیش خودتون فکر کنید که چرا همش اون زنگ می زنه ؟! خب راستشو بخواهید اینطوری نبود. اتفاقی شده !! این خاطراتی که می نویسم همش اون زنگ زده. در ضمن، اون موقعی هم که من به اون زنگ می زدم میشه خاطره برای اون نه برای من ! ( می بینید من چقدر باهوشم ؟) باید اعتراف کنم که وقتی صداشو شنیدم دلم آروم گرفت. اما خیلی گرم و پر انرژی باهاش صحبت نکردم. البته موقع حرف زدن مهربون بودم. مثل یک دختر صبور و باتجربه !!!! معلوم بود که شاکی شده . اما چیزی نگفت. راستش این اولین بار بود که اینطوری حرف می زدیم. عادتمون این بود که موقع حرف زدن یکی بگیم و صدتا بخندیم. بعد از اون تلفن کوتاه، از خودم بدم اومد که بخاطر یک مهمونی، اینطوری با عزیزترین دوستم صحبت می کردم. نمی دونم، تقصیر خودش بود دیگه! خانواده ی فرشته شبها با پدرش چت می کردند. آخه وقتی اینجا شب میشه ، اونجا تازه میشه صبح ! اونم صبح زود. بخاطر همین وقتی شب میشد و گوشی دست فرشته بود، معمولا یه صداهایی می اومد : - فرشـــــــــــــته !!! می خواهیم بریم اینترنت !!! فرشته ؟ ... تموم شد ؟... فرشته ؟ ... چقدر مونده؟ ... فرشــــــــــــــــــــــــــته !!! ... بسه دیگه، قطع کن. و گوشی هم تق و تق صدا می داد! یعنی دارن وصل میشن اینترنت. و مکالمه ی ما به سرعت باد !!! بالاخره تموم می شد. تازه بعدش یادمون می آمد که چه چیزهایی را برای هم تعریف نکردیم. من نمی دونم آخه این ADSL برای چه موقعیه ! برای همین وقتهاست دیگه . اینطوری تلفن هم اشغال نمیشه. کار من راحت تر بود. مشکل نت ورکی نداشتم، گوشی مون هم سیار بود. می رفتم یه جای دنج ، و با خیال راحت می تونستم یک ساعت صحبت کنم. البته همیشه لو می رفتم. آخه صدای خنده م بلند بود! بالاخره فردا شد. سر کلاس حرفی نزد. وقتی از خیابون گذشتیم و منتظر شدیم اتوبوس بیاد، شروع کرد به حرف زدن. - ببین پری ! آره، عمدا تورو دعوت نکردم. اون مهمونی خیلی مهم نبود. اتفاقا مامان چندبار گفت که به پری هم بگو بیاد. خیلی گفت. ولی من به مامان و خواهرم گفتم که می خوام تورو خصوصی به یه مهمونی دیگه دعوت کنم. خونه ی آبجیم که آشپزیش حرف نداره. یه غذای محلی یادگرفته که حال میده. حالا دقیقا نمی دونم کی ! ولی علتش این بود. و من هم -نمی دونم چرا- ، ولی سریع حرفشو هضم کردم و پذیرفتم. شاید بخاطر اینکه دیگه خودم تحمل این سرسنگینی را نداشتم و می خواستم زودتر به حالت عادی برگردیم و روزهای شاد ما برگرده. اگرچه ته دلم می گفت که این تنها علتش نیست. اما به صدایی که از ته دلم می آمد توجهی نکردم. مطمئنم که اگر کس دیگری بود ، تا آخر عمرم از چشمم می افتاد. اما فرشته فرق می کردو خیلی هم فرق می کرد. ای روزگار !!! چند روز بعد، یکروز فرشته دیر سر کلاس آمد. با ترس و لرز وارد شد. استاد به تاخیر حساسیت داشت و ما ازش می ترسیدیم. وقتی علتش را پرسیدم چیزی نگفت. وقتی کلاس تمام شد، و ما از کلاس بیرون رفتیم، سر کوچه از من خواست منتظرش باشم. اما چند قدمی که از من دور شده بود مثل اینکه پشیمان شده باشد، برگشت و گفت : - تو هم بیا! تنهایی نمی تونم. - کجا؟ - کوچه ی پایینی ... کار دارم. فرشته دست مرا گرفت و رفتیم کوچه پایینی. سر کوچه ی اونجا ... یه گل فروشی بود. - می خوام برات یه شاخه گل قشنگ بخرم. با سلیقه ی خودم! فداش بشم. فرشته ی مهربان من، می خواست برای من گل بخره! آخه اون تابحال همچین کاری برای هیچکس نکرده بود! - نمی خواد فرشته جونم... من دیگه ناراحت نیستم. - بریم ؟! ... صبح اومدم اینجا ... اما ... تنهایی نتونستم. تو باید همیشه باهام باشی. - باشه ... حالا چون تو خیلی اصرار می کنی ... اصرار کردی ها! و من آنروز زیباترین هدیه ی تمام زندگی ام را گرفتم. آن هم از دست دختری که خودش عاشق گل رز بود و با دیدن گل رز قرمز چنان چشمهایش برق می زد که گویا در آن لحظه شادترین آدم روی زمین است. فرشته ی نازنین من ... من هنوز هم این گل را لای دفتر خیاطی ام نگه داشته ام.
[ سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 ] [ 0:21 ] [ پری ]
[ ]
دلم غمگین بود. نمی دانستم چکار باید بکنم.پای رفتن به کلاس را نداشتم. احساس بدی بود. تصمیمم را گرفتم و آن روز نرفتم. و تمام روز را خوابیدم. اصولا من وقتی خیلی ناراحت باشم، به جای دادو بیداد کردن یا گریه کردن یا ظرف و ظروف شکستن، میرم و می خوابم. و هرچه شدت ناراحتیم بیشتر باشه بیشتر می خوابم. اون روز به غصه و غم ، و در سکوت گذشت. معمولا هر روز دو سه تا تلفن از دوستام داشتم ، اما اون روز دریغ از پر زدن یک پرنده ! دلم گرفته بود. شب شد. می دانستم که زنگ می زند. نمی دانستم چه باید بگویم. چشمم به تلفن دوخته شده بود. اما ... شاید باورتان نشود. آن شب کسی زنگ نزد. فردایش هم من کلاس نرفتم. بالاخره روز سوم شد. نیاید بیشتر از سه جلسه غیبت می کردم. این بود که با بی حوصلگی راه افتادم. آن روز فرشته نیامد کلاس. راستش را بخواهید با اینکه از او دلگیر بودم ، اما دلم برایش خیلی تنگ شده بود. شب شد. اینبار خودم به سراغ تلفن رفتم. تا به گوشی رسیدم، یکدفعه گوشی زنگ خورد. شماره ی فرشته بود. چند لحظه ای جواب ندادم. بعد آهسته رفتم حیاط تا آنجا کسی صدایم را نشنود. فرشته ناراحت بود: - سلام... خوبی ؟... چرا دلت برام تنگ نشده و سراغی از من نمی گیری ؟ نمی گی این دختر کجاست ؟ - سلام - همین ؟ - دیگه چی باید بگم؟! - باشه ، اگه کاری نداری خداحافظ. فقط زنگ زدم حالتو بپرسم. این سه روز هم دلم درد می کرد، حالم خوب نبود، مریض بودم که نیومدم. ممنون که اینقدر برات مهم بود. خداحافظ. - خیلی خب، حالا چطوری ؟ بهتری ؟ من هم نرفته بودم. تو چرا حال منو نپرسیدی ؟! - من منتظر تلفن تو بودم. - فردا میای ؟ - آره ، راستی می دونی چی شده ؟... و شروع کرد به تعریف کردن یک خاطره ی با مزه . و یک عالمه وسطش مرا خنداند. فرشته دختر مغروری بود. به روی خودش نمی آورد. اما راه حلش را عملی می کرد. از لحن حرفهایم می فهمید که ناراحتم. خیلی کم پیش می آمد که ناراحت شوم. اما مثل اینکه اینبار اصلا ته دلم شاد نمی شد. خاطره تعریف می کرد تا مرا بخنداند. من هم هیچوقت دوست نداشتم فرشته ی دوست داشتنی من ، ناراحتی ام را بفهمد. آنقدر دوستش داشتم که دلم نمی خواست حتی یه غصه ی کوچولو هم چهره ی شادابش را غمگین کند. نمی دانم اسم احساسم چه بود. احساس بزرگتر بودن؟ احساس حمایت؟ هر چه بود در دلم نیرویی بود که می گفت باید مواظب گل سرخم باشم. بعد از تلفن تصمیم گرفتم همه چیز را فراموش کنم. نمی دانم آن موقع کار درست چی بود. اما خدایی که بالای سرم بود می دانست که روزگار برای این دوتا خواهر مهربون نقشه هایی داره که این غصه ی کوچولو اصلا حساب نمیشه. کاش قدر با هم بودن را بیشتر می دانستم. چند روزی گذشت. یک روز که از کلاس بر می گشتیم گفت : - ریحانه یک شب آمده بود خانه ی ما. تا الان نگفتم چون راضی نبود. - خودم می دونستم . چرا راضی نبود ؟ خودش بهم گفت !!! - خودش ؟ - آره . او سکوت کرد. اضطراب در چهره ی معصومش به وضوح دیده شد. اما خودش را کاملا بی تفاوت نشان داد. - کی گفت ؟ - همون شب ... راستی نه ، فردای اونروز ! یه سوالی بپرسم ؟ - چی ؟ - چرا خودت بهم نگفتی ؟ - چی رو باید می گفتم ؟! اینکه مهمون داشتیم ؟ - اینکه چرا فقط من اونجا اضافه بودم ؟ - اضافه ؟ با تعجب به مسیر اتوبوس نگاه کرد. - این اتوبوس هم که چقدر دیر میاد !!! آنوقت نگاهی به من کرد و گفت : - من اصلا حتی یک لحظه هم فکر نکردم که تو را دعوت کنم یا نه !! اصلا به ذهنم نرسید. دوستامو دعوت کرده بودم. یک لحظه به شدت بهم برخورد. با ناراحتی گفتم : - مهمونی برام اصلا مهم نیست. اگر هم می گفتی بابام اجازه نمی داد. خودم هم نمی آمدم. اینکه جلوی ریحانه ضایع شدم هم به جهنم. اما اینکه فکر می کردم جزء دوستات باشم و ... سکوت کردم. او هم سکوت کرد. دلم می خواست اتوبوس بیاید و بحثمان تمام شود. به زمین چشم دوختم. اشک در چشمانم حلقه زد. آهسنه گفتم: - من پیاده میرم. خداحافظ. ( اونموقع عقلم نرسید که حداقل تاکسی سوار شم...) یک دفعه فرشته دستم را گرفت و گفت : - یه مهمونی اینقدر مهمه ؟! - آره. خداحافظ. - پری !!! امروز باید بریم خونه ی ما ... - برو به دوستات بگو بیان. خــــــــــــــــــــــــــ... دا ... حا ... فظ. اما نتونستم دستمو از دستش جدا کنم. ( عجب زوری داشت !!! منم که لاغر! ) - خونه ی ما. - فرشته ... اما اون با زور منو برد پیش خودش. و اتوبوس هم اومد. - توی اتوبوس باهات میام. اما دور می زنم برمی گردما . - حالا بیا. و اونروز منو برد خونه شون. رفتیم طبقه ی پایین. دفترش را آورد که باید کمکم کنی عقب افتادم. بعد خواهراش اومدند گفتند خندیدند و ... هیچکدام به روی خودشان نیاوردند. خانواده ی عجیبی بودند! احساس مزاحمت شدید می کردم. بالاخره رفتم. می تونید حال اون موقع منو درک کنید؟ [ جمعه دوازدهم شهریور 1389 ] [ 22:3 ] [ پری ]
[ ]
شاید فکر کنید ما دوتا هیچوقت باهم دعوامون نشد و قهر نکردیم. خب، قهر که نکردیم اما بعضی وقتها دعوامون میشد، بحثمون می شد. اما نه اون اهل ادامه دادن بحث بود و نه من. سریع بحث را تمام می کردیم و بقیه ی با هم بودن را به سکوت می گذراندیم. اولین بار که ناراحتم کرد، یه تابستون بود. اون موقع دو سالی از آشناییمون و حدود یک سالی از دوست بودنمون می گذشت. قبل از تابستون فرشته اصرار کرد که بیا بریم کلاس خیاطی !!!! عقلم می گفت خیاطی به درد می خوره ، اما ... یعنی من استعداد این کار را داشتم ؟ یا حوصله شو ؟! خدایا !!! هزینه اش چقدر زیاد بود !!! اما دلم نمی خواست دل فرشته ی نازنینم را بشکنم. این بود که قبول کردم . این دومین برنامه ی مشترک ما بود . قبل از آن تصمیم گرفته بودیم بریم و چند جزئی قرآن حفظ کنیم!!! یه مزایایی هم برامون داشت توی انتخاب واحد. یکی دو نفر از همکلاسی هامون می رفتند و خیلی تعریف می کردند. راستش رفتیم ولی ... سخت بود و درسهای ما هم سنگین... ادامه ندادیم. اما این بار فرق می کرد. تابستون بود و اوقات فراغت. خیلی علاقه نداشتم و در واقع به خاطر فرشته می رفتم. هر روز بود. از صبح تا ظهر !! الان که بهش فکر می کنم می بینم چه حالی داشتیم ما !!! وای ! کچل شدم تا کلاسش تموم شد. اون تابستون اتفاقا بابای فرشته رفت ماموریت خارج از کشور. رفت تورنتو. یه چند بار رفتم خونه شون تا چت و ایمیل یادشون بدم. کامپیوترم بد نبود. برای موفقیت در رشته ی تحصیلیم به یادگرفتن برنامه های کامپیوتر نیاز داشتم. خلاصه اونقدر ناچیزی که بلد بودم بهشون یاد دادم. باباش به سلامتی رفت. و قرار بود یه مدت اونجا باشه. اولین بار که به باباشون زنگ زدند من هم اونجا بودم. چقدر دلشون تنگ شده بود. مخصوصا دل مامان فرشته و خواهر کوچولوش. این جریان گذشت و ما هر روز سر کلاس میرفتیم. کلاسمون دورشهر بود. مسیر من از طرف فلکه ی جانبازان بود و مسیر او از طرف فلکه ی رسالت. یعنی اینجوری : فلکه ی جانبازان 0------------> کلاس خیاطی <---------------0 فلکه ی رسالت 0 0 0 0 خیابان سمیه فلکه ی صفائیه 0 --------------- خیابان معلم ------------------0 اون موقعها جو گیر بودم. بعضی روزها برای اینکه بیشتر با هم حرف بزنیم، از طرف فلکه رسالت میرفتم ، خیابون سمیه و خیابون معلم و صفائیه را دور می زدم تا به فلکه ی جانبازان برسم و برم خونه! عقل نداشتم نه ؟ عوضش حدود یک ربع بیشتر با هم بودیم. یک روز هم فرشته دور زد اما ... خیلی دیرش شد و مامانش ... خلاصه دیگه اون کار را تکرار نکرد. ولی بعضی وقتها با اصرار منو می برد خونه شون تا دفترمونو با هم کامل کنیم. حتی یک بار هم کلاس نیامد و بعدش بهم گفت عمدا این کارو کرده تا من برم خونه شون !!! بعد ها کلی به این کارها و ماجراها می خندیدیم . جو زدگی دیگه!!! خلاصه وسطهای تابستون بود. یه روز "ریحانه" زنگ زد. دوست فرشته ، توی خوابگاه، که با من هم دوست شده بود. بعد از سلام و احوالپرسی گفت : زنگ زدم بپرسم چرا دیروز عصر نیومدید آش خورون ؟! من که خیلی تعجب کردم. زهره و عاطفه و نعیمه و زینب خواهرش هم بودند. چرا شما نبودی ؟ خندیدم و گفتم : کجا ؟! حتما اشتباهی شده بابا !! من بودم اونجا . جایی آش باشه و من نباشم ؟!!!!!!! نوشه !!! ریحانه دختری جدی بود. در حالیکه می خواست ژستش را حفظ بکنه جواب داد : - جدی میگم پری جان . خونه ی فرشته دیگه ! واقعا تعجب کردم که شما نبودید. آش پشت پای باباش بود. من شب موندم خونه شون. اگر بودید بهتر بود. یک لحظه خنده بر لبانم خشک شد. چی شنیدم ؟ جدی بود یا شوخی ؟ نتونستم چیزی بگم. فقط سکوت کردم. فکر می کنم ریحانه فهمید.آخه با اون همه هیبتش کمی دستپاچه شد و گفت : - چی شد پری جان ؟! چرا ساکت شدید ؟ سریع خودم را جمع کردم. دوباره و البته با زور خندیدم و گفتم : - ببخشید. حواسم رفت به ... به مامانم. چی می گفتی ؟ آهان. نشد بیام دیگه. - چرا ؟ علتش چی بود؟ - ای بابا ! تو مگه نمی دونی بابام اجازه نمیده شب جایی برم حتی خونه ی فرشته. - مهمونی که عصر بود. - خب حتما به شب می رسید دیگه! مگه نه ؟ - چی بگم ؟! مسیر صحبت را عوض کردم. عجب گیری داده بودا ! وقتی تلفن تمام شد، گوشی را آرام بردم سر جایش گذاشتم. بعد روی صندلی نشستم. یک نفس عمیق کشیدم. چشمهایم را بستم. صدایی سکوت درونم را شکست. صدای ... شکستن دلم. یعنی من به اندازه ی همکلاسی های معمولیش هم نبودم؟! با بعضی از اونا تازه آشنا شده بود. هیچکس از قلم نیفتاده بود به جز من. حالا فهمیدم که چرا دو روز بود کلاس نمی آمد. در آن لحظه، احساس ضایع شدن شدید جلوی ریحانه فکرم را مشغول کرده بود. بنده ی خدا خودش همه چیز را فهمید. نمی دانستم چکار باید بکنم. تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که : هر کسی حق داره هر کسی را که دلش می خواد به مهمونیش دعوت کنه. و من نباید توقع بی جا داشته باشم. اما ... چرا ؟ علتش را نمی فهمیدم. بعد از ریحانه، اونشب بچه ها یکی یکی زنگ می زدند و می پرسیدند چرا نبودی؟ و آخر از همه هم ، خود فرشته زنگ زد. به عادت هر شب. اما هیچ حرفی از میهمانی نزد. آنقدر با ذوق و شوق حرف می زد و از با مزه گیهای خواهر زاده اش می گفت که دلم نیومد چیزی بگم. با خودم قرار گذاشتم که به روی خودم نیاورم و در فرصت مناسب ، علتش را بپرسم. خاطراتم جلوی چشمم رژه رفت. فرشته ی مهربان من ... یادم آمد که یکروز بهم گفت : - می دونی پری ؟ من دوستان زیادی دارم که خیلی دوستشون دارم. اما ... تو دوستم نیستی. تو بیشتر مشاوری نه دوست ... یادم میاد که خیلی عصبانی شدم و گفتم : - همین ؟ فقط مشاور؟ - مشاور بده ؟ - دستت درد نکنه !!! فقط مشاور ؟ او سرش را گذاشت رو ی شانه ام و گفت : - چرا عصبانی میشی؟! خب من نمی تونم منظورمو درست بگم مشاور و خواهر خوب من... که از هر دوستی بالاتره. دوست در مقابل تو ... و بعد بلند بلند خندید. بهر حال اونروز، به جا یا نا بجا، دلم شکسته بود... [ سه شنبه نهم شهریور 1389 ] [ 13:2 ] [ پری ]
[ ]
گفته بودم که فرشته ی من، دوست و آشنا زیاد داشت. اما این دوستیهای او بی دردسر نبود. اخلاقش طور خاصی بود که آدمهای زیادی را دور و برش جمع می کرد. وضع مالی اش هم خوب بود. اما او از همه ی دوستیهایش راضی نبود و حتی گاهی اوقات رنج می برد. گاهی وقتها غمی در دلش می دیدم که بی تحملم می کرد. آنقدر که حاضر بودم هر کاری بکنم تا برق شادی دوباره به چشمهایش برگردد. از آنطرف فرشته خیلی سخت درونش را بروز می داد. نمی دانم بگویم سخت، یا غیر قابل پیش بینی. بارها پیش آمده بود که برای بیان حرف دلش، یک عالمه مقدمه چینی می کرد و در آخر، وقتی که وقتمان تمام میشد، تند تند و در یکی دو جمله حرفش را میزد. آنوقت من تازه می خواستم دلداری اش بدهم، اما وقت نداشتیم. بعد فکرم مشغول می شد. و ناچار شب که می شد ، یا خودش زنگ می زد و یا من. آنوقت صدای خانواده در می آمد. مامانش با اینکه به قول خودش خیلی مرا قبول داشت می گفت : مگه شما در طول روز با هم نیستید؟! چرا دوباره شب ؟! آن اوایل هر شب به هم زنگ می زدیم! گاهی برایم خیلی سخت بود که زنگ بزنم. نمی خواستم خانواده اش ناراجت شوند. اما ... اگر زنگ نمی زدم خودش خیلی ناراحت میشد. آنوقت فردا صبحش او را گرفته و ناراحت می دیدم . او هم تا مرا می دید می گفت :چرا سراغی از من نگرفتی؟ این را با اطمینان می گویم که هیچ روزی از هم بی خبر نبودیم. نمی دانم از کجا، اما یک عالمه محبت در دلم بود که فقط پنجره اش به سوی او باز می شد. من بین دوستانم به مهربانی و آرام بودن معروف بودم. ( فقط معروف بودم اما واقعیت چیه ؟خدا می دونه) اما محبت من به فرشته یک طور دیگری بود. واقعا فکر می کردم فرشته، خواهر کوچولوی منه که عمری در حسرت نداشتنش بودم. دوستش داشتم و تحمل ناراحتی اش را نداشتم. مامان فرشته اجازه نمی داد او به خانه ی کسی برود، حتی رفت و آمد به خانه ی فامیلهایشان هم برایشان محدود بود. کم کم رفت و آمد من به خانه ی آنها زیاد شد. تقریبا هر ماه یکبار خانه شان بودم. البته رفتن من هم مکافات داشت و کلی باید زحمت می کشیدم تا خانواده ام اجازه بدهند. مخصوصا که او هیچوقت به خانه ی ما نمی آمد. هر وقت کار اداری یا مشکلی در انتخاب واحد پیش می آمد ، یا وقتی مجبور بود با یکی از مسئولان صحبت کند، می آمد سراغ من، و من با او می رفتم. به قول معروف زبانش بودم. یادم می آید که یکی دوبار مسئول مربوطه گفت : خانوم!!!! اجازه بدید خود ایشون صحبت کنند!!! و من کلی ضایع می شدم. اما وقتی بیرون می آمدیم ، از خنده منفجر می شدیم. تقریبا همه ی کارهایمان با هم بود. حتی اگر می خواست کتابی، دفترچه ای، خودکاری، و یا حتی چیپس و پفک هم بخرد بدون من نبود. همیشه به فرشته می گفتم که برای زندگی توی این دنیای شلوع پلوغ ، باید روابط اجتماعیت قوی باشه و اعتماد به نفست زیاد باشه. و همیشه فرشته به من می گفت: من روابط اجتماعیم قویه! تو اعتماد به نفس کاذب داری. فدایش شوم. فرشته ی من هیچوقت کم نمی آورد. راستش من می خواستم سر به سرش بگذارم .اعتماد به نفس او خیلی بالا بود و به هیچکس غیر از من اجازه نمی داد در مورد او انتقاد اینطوری بکند! و بارها می گفت : تو فرق داری. تو با بقیه ی دوستانی که تا حالا داشتم و دارم، فرق داری. می گفت : خوشحالم که وقتی دلم می گیره کسی هست که باهاش درد دل می کنم و غصه هام فراموش میشه. دوستی من و فرشته ادامه داشت. نمی دونم چقدر باید بنویسم تا بتونم بگم دوستی ما چطور بود. هر چی می نویسم تمومی نداره. وقتی می رفتیم حرم، کنار در ورودی می ایستادیم و عرض ادب می کردیم. اونوقت فرشته دستم را می گرفت و می گفت : چشماتو ببند، تمرکز کن! می خوام یه دعایی بکنم! - چه دعایی ؟! - تو تمرکز کن حالا. و دعا می کرد. بعدها برایم نوشته بود که دعا می کنم دوستی ما سالم و بی دردسر تا آخر عمرمون، حتی تا وقتی پیرزن بشیم هم ادامه داشته باشه. می گفت : من مطمئنم که وقتی پیرزن شدیم هم همینجا در حالیکه دست همدیگه رو گرفتیم، در حالیکه من سنگینیمو انداختم روی تو، با هم از اینجا، از میدون آستانه رد می شیم. این یادم رفت بگم که ما عادت داشتیم دست همدیگه را بگیریم و اون (یعنی فرشته) که چاق تر بود، به من (یعنی پری) که لاغرتر بودم، تکیه می کرد. و این سوژه شده بود بین بعضی از بچه ها! خلاصه کم کم همه می دونستند که ما با هم رفیقیم. و یا به قول اونا : دوقلوهای افسانه ای. خیلی ها می گفتند که به دوستی ما غبطه می خورند.
[ دوشنبه هشتم شهریور 1389 ] [ 12:24 ] [ پری ]
[ ]
احساس دوست داشتن ، احساس زیبایییست. اینکه فکر کنی توی این دنیای بزرگ و شلوغ پلوغ ، کسی هست که بهش تعلق داری. اینکه بدونی می تونی کسی را داشته باشی که به تو امید می دهد و پشت تو هست. فرشته ی مهربان من باعث شد تا من این احساس زیبا را تجربه کنم. البته من و فرشته یک اصل کلی را قبول داشتیم . و اون هم اینکه : هیچکس به جز خدا لایق نهایت محبت ما نیست. و از طرفی هم، هیچکس برای ما ، مثل خانواده نمیشه. اول و آخر این خانواده هستند که به ما ارزش می دهند و با جان و دل برای ما مایه میذارن. اما با همه ی اینها ، اینم هست که همون خدا، خودش محبت را در دل انسانها گذاشت و دوست داشتن را کمالی برای او قرار داد. و حتی یک دوست خوب هم می تواند عین عین یکی از اعضاء خانواده باشد. ما دو تا دوست بودیم که دوستیمون جنس دیگه ای داشت. من خیلی چیزها از فرشته ی دوست داشتنی ام یاد گرفتم که مهمترینش رازداری بود. ما با هم زیاد حرف می زدیم، اما حرفهای ما بیشتر تعریف کردن ماجراهایی بود که برایمان اتفاق می افتاد و عبرتهایی که برایمان می ماند. خلاصه به کوچه های نامربوط ختم نمیشد. فرشته عادت داشت آخر حرفها بگوید : خب، در نتیجه؟ می گفت من با تو دوستم، و وقتی با تو دوستم خیالم از خیلی چیزها راحت است و گرهی در دوستی ما نیست. این دوستی را دوست دارم چون مشکلات دوستی های دیگرم را ندارد.تو از من توقع بی جایی نداری... در رفت و آمد خیلی آزاد نبود. کلی قانون و ممنوعیت از طرف خانواده داشت که خودش هم حاضر نبود از اونا دست برداره. البته به نظر من هم به نفع خودش بود که اینقدر به حرف پدر و مادرش بود.خودش هم با جون و دل قبولشون داشت. من دوست داشتم بیشتر با هم باشیم ، اما خیلی وقتها نمی شد. تا می گفت مامان نمی ذاره، اجازه نمیده، دیگه اصرار نمی کردم. خب نمی دانم چرا! اما همیشه به فکرش بودم. جلوی چشمهام بود. البته اونطور نبود که حواسم پرت بشه، ولی هر موضوعی، برنامه ای، چیزی پیش می آمد، اول به یاد این می افتادم که او هم باشد. مثلا همین شبهای قدر ، تا دعا شروع بشه ، چشمهام همه جا می چرخید تا پیداش کنم. هیچوقت نشد شبهای قدر با هم باشیم. یا نمی آمد یا خبر نمی داد. اما قبلش زنگ می زد و حسابی باهام حرف می زد و التماس دعا می گفت. همیشه می گفت : من به دعاهای تو در حق خودم اعتقاد دارم. و خیلی از دعاهای من در حق او مستجاب می شد. این باعث تعجب هر دوی ما بود! ----------------------------------------------------------------------------------- آه ... امشب شب قدره، و جای اون خالی. فرشته ی من الان همون جایی هست که دوست داره ، و دیگه هیچ قانون وممنوعیتی هم در کار نیست... خدایا ، امشب کمکم کن ... من را و تمام دوستانم را. [ یکشنبه هفتم شهریور 1389 ] [ 22:38 ] [ پری ]
[ ]
مطمئنا هر کسی در زندگی طعم شیرین محبت را می چشد. همیشه برای هر کسی یک پناهگاه و یک مأمن گرم و صمیمی پیدا می شود که آرامش خود را در آنجا می یابد. فرشته برای من یک پناهگاه بود. کاملا درکم می کرد و گاهی وقتها بدون اینکه من چیزی بگویم ،حرفهایی از درون من می زد که مرا شگفت زده می نمود. چقدر با او راحت بودم. حرفهایم را می فهمید و طرف من بود. وقتی اتفاقی می افتاد که دچار غم یا سردر گمی می شدم، تها حرفهای او دلگرم کننده بود. حس عجیبی داشت. وقتی دور از او بودم و برایم مشکلی پیش می آمد، یا وقتی به او نیاز داشتم، می فهمید و حداقلش این بود که زنگ میزد و با حرفهای بامزه اش آرامم می کرد. او هم همیشه می گفت تنها کسی که بهش اعتماد کرده من بودم. یادم می آید که یک روز بعد از ظهر، موقع تعطیلات، صدای زنگ تلفنمان به صدا در آمد. _ سلام فرشته ، چطوری رفیق؟ و صدایی از آن طرف نیامد. _ الو ؟ چیزی شده ؟ نگران شدم دختر!!! باز هم صدایی نیامد. خیلی وقتها می شد که دل فرشته ی مهربانم میگرفت و چشمان معصومش پر از غم میشد و دلم را به آتش می کشید.دلم شور افتاد. منتظر شدم. چند لحظه گذشت.و بعد یکدفعه صدای فرشته گوشم را نوازش داد: _ دلم برات تنگ شده . فقط همین. نمی خوای منو ببینی؟ خواستم بگویم ای بابا ، فقط دو روز از تعطیلات گذشته ... اما دلم چیز دیگه ای گفت: _ آره ، منم حوصله م سر رفته. بعد از ظهر میای بریم حرم؟ _نه! مامان اجازه نمیده! _ خب ... کجا اجازه میده؟ _ هیچ جا! _ پس چیکار کنیم ؟ _ بیا ... بیا خونه مون ... روم زیاده نه؟! _آره. روت که زیاد هست! ولی باشه. و من رفتم. بعضی چیزها در دوستی خیلی مهمه. مثل دوست داشتن، صداقت، معرفت، یکدل بودن، در غم و شادی شریک بودن، هوای همدیگه را داشتن، پشت خالی نکردن و خیلی چیزهای دیگه. دوستی من و فرشته بر مبنای همین چیزها بود. اون چیزی که در فرشته حرف اول را می زد، صداقت او بود. هیچ وقت حرفی را که حقیقت نداشت، نمی گفت. زبان پاکی داشت. اهل غیبت و بدگویی نبود. رازهای کسی را به کس دیگری نمی گفت. مؤمن بود. جایگاه خدا در زندگی اش خیلی پررنگ بود. کاری به کار بقیه نداشت و همیشه می گفت دوست ندارم از کار بقیه سر در بیارم. از آن طرف هم دوست نداشت کسی کاری به کار او داشته باشد. خانواده اش هم خانواده ی منحصر به فردی بودند. کوچکترها به بزرگترها احترام می گذاشتند و بزرگترها هوای کوچکترها را داشتند. همیشه در حیرت صمیمیت آنها می ماندم. فرشته بدون اجازه ی پدر و مادرش آب نمی خورد. همه ی خواهرها و برادرهایش همینطور بودند. مادرش خیلی مهربان و باانصاف بود. در واقع اولین چیزی که مرا جذب خانواده اش کرد مهربانی مادرش بود. محبت مادرش حتی به من هم زیاد بود چه برسد به فرزندانش. خواهرهای خوب و پرانرژی ای داشت که رابطه شان با هم بسیار صمیمانه و پر از محبت بود. همان چیزی که جایش در زندگی من خالی بود، و هیچکس خبر نداشت. از دیدن اونهمه شادابی و صمیمیت خوشحال می شدم. و ... غبطه می خوردم. خواهر بزرگش هم سن و سال من بود. از نظر مالی هم الحمدلله وضعشان خوب بود. زندگی بدون تنشی داشتند.شغل پدرهامون یکی بود. تقریبا خانواده ی ما هم همینطور بودند. اما نه به آن قانونمندی و رعایت اونهمه احترام. بهر حال راضی بودم. و راضی بود. فرشته تمایل داشت که با هم برنامه هایی داشته باشیم که باعث پیشرفت هر دوی ما باشد. هم درس، هم هنر. هم مطالعه. عاشق رمان و داستان بود. و از تعریف کردن داستانهایی که خوانده بود ذوق می کرد. من بیشتر شعر دوست داشتم. برایش شعر می نوشتم.همیشه می گفت تو زیباترین شعرها را انتخاب میکنی. اولین برنامه ی ما، درس خواندن بود. درسی که او تازه گرفته بود و من ترم قبلش پاس کرده بودم. اما پایه بود. خوب یاد گرفتن آن به نفع هردوی مابود، قرار شد آن درس را با هم بخوانیم. او اساسی یاد بگیرد و برای من مرور شود. راستش این پیشنهاد من بود. یکی از هم ترمی هایم این کار را شروع کرده بود و با یکی از ترم پایینی ها قرار داشت.یکدفعه به سرم زد که من و فرشته هم این برنامه را داشته باشیم. برای اینکه ... بیشتر با او باشم. و او هم با شنیدن این پیشنهاد، آنقدر ذوق کرد که تعجب کردم. او هم خوشحال شده بود. درس را شروع کردیم. اینجا بود که وقتی جزوه را رد و بدل می کردیم برای هم پیام می گذاشتیم. بالای صفحه. یک جمله ی قشنگ، یک بیت شعر، جک و ... بعد از آن هم ما برای خودمان کلی برنامه داشتیم. یک عالمه برنامه ی سیر مطالعاتی برای خودمان چیده بودیم. کتاب، کلاس طراحی، خطاطی، خیاطی!!!، کجا یریم، کجا نریم، به کی سر بزنیم، با کی طرح دوستی بریزیم، چه ساعتهایی با هم حرف بزنیم، در مورد چه چیزهایی بحث کنیم، و کی باهم درد دل کنیم... درد دلهای فرشته بیشتر مکتوب بود. برای دوستانش نامه می نوشت، و برای من هم. اولین بار می گفت برای تو نوشتنم نمیاد! اما کم کم برای من هم نوشت. زیبا می نوشت و پر از احساس. پر از صداقت. فکر می کنم همین نامه هایش بود که محبت مرا نسبت به او بیشتر و بیشتر می کرد. و مرا هم به نوشتن وا می داشت. دفتری داشتم که حرفهایم را برایش می نوشتم. شاید هفته ای یکبار. اما می نوشتم. [ جمعه بیست و نهم مرداد 1389 ] [ 23:2 ] [ پری ]
[ ]
من ، پری ، بالاخره قالب دلمو پیدا کردم. دختری که آروم اومد و توی سکوت دلم، یکدفعه هیاهو به پا کرد. من منتظر کسی نبودم. اما وقتی عطر او در فضای قلبم پیچید، احساس کردم تمام سالهای عمرم در آرزوی رسیدن چنین لحظه ای بودم. فرشته با من دوست شد. به من اعتماد کرد. یک اعتماد صادقانه، که حاضر نبودم آن را با هیچ چیز دیگری عوض کنم. از همان روزهای اول که تازه قرار ملاقاتهای ما شروع شده بود، هر دوی ما فکر می کردیم که مدتهاست همدیگر را می شناسیم. به قول خودش : دو آوای تنهای سرگشته بودیم به سوی هم از دورها پرگشودیم ... فرشته
ی دوست داشتنی من جای همه ی خوبیها را در دلم گرفته بود. دیگه در مورد
دوست، چی می خواستم از خدا. بنظر می رسید دل متلاطم ساحل گریز من، به
ساحلی امن رسیده بود. چشمهایی پیدا کرده بودم که دریای صداقتش، زیباترین
منظره ی زندگی ام بود. اونجا بود که آروم می تونستم نقاب همیشگی ام را
بردارم و در هوای آزاد تنفس کنم. اون هم برای اولین بار! روز اولی که باهم قرار گذاشته بودیم، سه ساعت با هم حرف زدیم. تقریبا از هر موضوعی یه چیزی گفتیم.از خودمان، از دوستان، اینکه از چی بدمون می آمد و چی خوشحالمون می کرد. البته فرشته حرفهای دل من را تند تند به زبان می آورد. و من با تعجب می گفتم : آره ... آره ... منم همینطور فکر می کنم. و چقدر نظراتمون یکی بود. و سلیقه هامون،درسمون، فکرمون، احساساتمون، اهدافمون، و حتی قانونهایی که خانواده هامون داشتند. و آرامش صمیمانه ای که در کنار هم حس می کردیم برای هر دوی ما دلگرم کننده بود. به تدریج که روزها می گذشت، خواهر کوچولوی خودمو بیشتر کشف می کردم. هر
لحظه که رد میشد، محبتش با سرعت وصف ناپذیری توی دلم نفوذ می کرد. این نفوذ را با تمام وجودم می فهمیدم.کم کم می دیدم که همه جا با من بود.
ما همدیگر را زیاد نمی دیدیم. در واقع خیلی
کم همدیگر را می دیدیم. و بعضی روزها اصلا امکان نداشت همدیگر را ببینیم. چون کلاسهامون کاملا از هم جدا بود.
اما از کوچکترین فرصتهایی که پیش می آمد استفاده می کردیم. اول صبح، آخر شب با تلفن و زیر فشار نق و نوقهای خانواده ...، و زنگ تفریحهایی که تا به کلاسش می رسیدم تمام شده بود. بهر حال روزی نبود که از هم خبری نداشته
باشیم. و او در همان چند دقیقه ی کوتاه، کلی حرف برای گفتن داشت. گوش دادن
به حرفهایش و خاطرات خنده دارش، بهترین خاطرات زندگی من بودند. از دوستانش
حرف می زد. از ماجراهای کلاسش. از اینکه دلش برای کی تنگ شده. کی براش جالبه کی جالب نیست، کدوم استاد چیکار کرد و کدوم چیکار نکرد، از چی خوشش اومده بود و از چی خوشش نیومده بود. حنی گاهی ماجرایی را تعریف می کرد فقط برای اینکه من هم نظرم را بگویم و بعد او با خوشحالی می گفت : مطمئن بودم که نظرت همینه. مثل نظر من. خیالم را حت شد... می گفت تو اعتماد به نفس منو زیاد می کنی.
من هم همینطور بودم. من هم برای اولین بار، پنجره ی درونم را برای او باز کردم. خواهر کوچولوی من، سنگ صبور من بود. من از تمام اتفاقاتی که در زندگی ام بود برایش می گفتم. و او هم صبورانه با من همراهی می کرد . آن چیزی که در دوستی ما عجیب می نمود، این بود که هر کدام از ما شرایط و دوستان و
برنامه های خودمان را داشتیم. کنار هم نبودیم. کوتاه و گذرا همدیگر را می
دیدیم. حتی بعضی روزها شاید به اندازه ی یک دست تکان دادن برای هم. اما با
هم بودیم. و در مورد کارهای هم نظر می دادیم. و از همه چیز هم خبر داشتیم.
حتی از غذایی که خوردیم ، از حرفهایی که زدیم ، از شیطنتهایی که کردیم.... او مرا دوست داشت و بارها برایم نوشته بود که چقدر دوستم دارد. و همیشه می گفت که من با بقیه چقدر برایش فرق دارم. وقتی این حرفها را ازصمیم قلب پاک و مهربانش می گفت... من اما ... در بیان احساساتم کمرو بودم. اما خودش می دانست که چقدر دوستش داشتم. نامه هایش را دارم. چقدر ساده . روی ورقهایی که یکی یکی از دفترش کنده شده بود. اهل نوشتن بود. و خیلی راحت می توانست زیباترین کلمات را در کنار هم ردیف کند. همان روزها بود که کتاب " شازده کوچولو " را با هم خواندیم و شیرینی آن را با تمام وجود درک کردیم. چقدر با هم شعر می خواندیم. چقدر با هم یکی بودیم!
آره، دوستش داشتم. خیلی زیاد. بیشتر از آنچه که خودم، و خودش می دانست. یادم می آید که یک روز وسط حرفهایش ،با تعجب و هیجان زیاد گفت : ما ... چقــــــــــدر همدیگر را خیــــــــــــــــــــلی زیاد می فهمیم. تا حالا کجا بودی ؟ و هر دوی ما از این هیجان او به خنده آمدیم. واین تازه آغاز احساس ما نسبت به هم بود. ما دو تا دوست نبودیم. ما دو تا خواهر بودیم که همدیگر را کاملا می فهمیدیم. یادش بخیر! آن روزها هیچکداممان موبایل نداشتیم. و احساسمان را توی نامه ها برای هم می نوشتیم. نامه هایی که بعضی وقتها فقط دو خط بود. اما ارزش یک دنیا واژه های پرمعنی را داشت.
آه ... نامه هاشو یکی یکی باز می کنم. عطر فرشته ی دوست داشتنی من فضا رو پر کرده. کاش نرفته بودی خواهر کوچولوی نازنینم. [ سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 ] [ 22:23 ] [ پری ]
[ ]
|
|